کد خبر: 193164

کودکانی که بی صدا فریاد می‌زنند

هر یک از کودکان کار آرزویی داشتند و آرزو را به گونه‌ای معنا می‌کردند. بزرگ‌مردانی کوچک که خوب می‌دانستند چرخ هیچ صندلی‌ای تا ابد برای هیچ انسانی نمی‌چرخد.
اتاق خبر 24

" عمو میشه بخاری رو روشن کنی؟ خیلی سرده. " این جمله را بریده بریده گفت و فاصله کوتاه سمت راننده تا بخاری اتوبوس را به سرعت برق و باد طی کرد و با دو دوست دیگرش به گونه‌ای به بخاری چسبیدند که حاضر بودند آن لحظه همان اندک دارایی خود را بدهند و در ازای آن ذره‌ای گرما بخرند.

صدای قهقهه هایشان همانند چند شاخه گل باقی مانده در دستانشان در فضای کوچک اتوبوس پیچیده بود و چشم انتظار مشتری بودند که شاید قرعه به نام او افتد و بخواهد فال خود را از میان دستان کوچک، اما پر از خط و خطوط و تقریبا چرکین آن‌ها که بوی کار می‌داد، بخواند.

در حال تقسیم کردن خوشحالی و رزقشان با یکدیگر بودند و از حرف‌های آن‌ها که تا چند صندلی آن طرف‌تر هم می‌رفت، می‌شد فهمید که قرار است جشن سه نفره‌ای برگزار کرده و برای یک شب هم شده کودکی کنند.

همین طور که به دستان کوچک این بچه‌ها نگاه می‌کردم که از بخاری اتوبوس، چتر گرمی برای خود ساخته و حتی به ظاهر و نه در باطن, " ز غوغای جهان فارغ " بودند به یاد تصویری با مضمون " چسبیده بودن به این اتوبوس پشت چراغ قرمز یک کم گرم بشن. همین امشب تهران. " و کودکان کاری افتادم که در یکی از مدارس جنوبی‌ترین نقطه پایتخت درس می‌خواندند و با وجود این که در حال حاضر، تمامی مدارس به صورت غیر حضوری برگزار می‌شوند، امّا آن‌ها به دلیل نداشتن وسایل الکترونیکی، چون تبلت و تلفن همراه، مجبور به رفت و آمد و حضور در کلاس بوده و زمان خود را به گونه‌ای تنظیم کرده بودند که بتوانند به کارشان هم برسند.

آن‌ها از آرزو‌ها و آینده شان می‌گفتند که تصویرش را در دفتر خود نقاشی کرده بودند. یکی خود را در پوشش سپید پزشکی و دیگری با کلاه مهندسی به تصویر کشیده بود.

وصال، پسر بچه ۸ ساله‌ای که در چهارراه نقاط مرکزی پایتخت به گل فروشی مشغول بود می‌گفت که آرزویش این است که آنقدر پولدار شود و پول خود را به تمامی افرادی که نیازمند هستند، ببخشد و به محض تمام شدن جمله او، محمّد که از بچه‌های دیگر بزرگ‌تر بود و به همراه پسر عمویش بنایی می‌کرد از روز‌هایی می‌گفت که قرار است برای خود یک شرکت ساختمانی تاسیس کند و به جای نشستن روی صندلی، به همراه دیگر همکارانش با دستان خود چاردیواری گرم برای بی خانمان‌ها بسازد.

هر یک از این بچه ها، آرزو‌هایی داستند و آرزو را به گونه‌ای معنا می‌کردند، امّا در میان آن ها، نگاه جاویدِ ۱۰ ساله به آرزو این بود که هر آن چه که فرد بخواهد و برای آن تلاش کند و به آن برسد.

نقطه مشترک صحبت‌های تمامی بچه‌های کار این مدرسه، بخشندگی و طبع بلند آن‌ها بود که بسیار خوب مشق کرده بودند. چرا که دل به میز و صندلی و مقام نسپرده بودند و آرزوهایشان را هم با نیازمندان تقسیم کرده بودند و می‌دانستند که چرخ هیچ صندلی‌ای تا ابد برای هیچ انسانی نمی‌چرخد و بزرگ مردی، سن و سال نمی‌شناسد و برخی از انسان‌ها از همان کودکی، بزرگ می‌شوند.

منبع: خبرگزاری ایرنا